پیشرفت شخصیپیشرفت کن

اختلال دو قطبی را چطور پنهان می کنند؟ دروغ هایی که بیمار می‌گوید

پس از سال‌ها افسردگی مزمن، در پی تشخیص اختلال دو قطبی یاد گرفتم که بزرگ‌ترین دروغ زندگی‌ام را بگویم؛ اینکه من کاملاً سالم هستم.

من همیشه دروغ‌گوی افتضاحی بودم، جوری که هر بار مادرم مچم را می‌گرفت و دستم رو می‌شد و مرا در مقابل همه دوستانم خجالت‌ زده می‌کرد. زمانی رسید که وقتی بزرگ شدم، باور کردم این عدم توانایی در دروغ گفتن در واقع یک فضیلت است؛ فضیلت اینکه صداقت مرا به فرد بهتری نسبت به دیگران تبدیل می‌کرد. البته این موضوع تا زمانی ادامه داشت که یاد گرفتم چگونه بزرگ‌ترین دروغ زندگی‌ام را بگویم؛ اینکه من انسانی عادی، توانا و بدون هیچ بیماری روحی هستم. من آن دروغ را هر روز، به هرکسی که دیدم گفتم. اکنون وقتی دست از دروغ گفتن برمی‌دارم و پشت بیماری روحی‌ام پنهان نمی‌شوم، سطوح پیچیده‌تری از ناراحتی را حس می‌کنم.

شروع با حقیقت

اولین کسی که به او درباره تشخیص افسردگی‌ام گفتم، پدرم بود. او دلگرم‌ کننده‌ترین و مراقب‌ترین فرد روی زمین بود. نه حتی بیشتر از آن چیزی که فکرش را بکنید. ما درباره پدری صحبت می‌کنیم که یکشنبه‌ شب با سرعت ۱۲۸ کیلومتر در ساعت در جاده رانندگی کرد تا خودش را به من برساند. این ماجرا برای زمانی است که هنوز تلفن همراه نیامده بود و تلفن ثابت خانه ما را گربه خراب کرده بود.

۲۲ سالم بود که به او گفتم، اول فکر کردم که نباید به او بگویم که من یک بیماری مزمن دارم، چرا که این حرف ممکن بود باعث نگرانی او شود. همچنین وقتی استرس بگیرد، با من مثل یک کودک برخورد می‌کند و سطح اضطراب مرا افزایش می‌دهد. زمانی به او گفتم که می‌دانستم، اکنون می‌توانم خودم را کنترل کنم و هنگام برخوردهای او، سطح اضطرابم را مدیریت کنم. تا آن زمان، جوری وانمود کردم که انگار همه‌ چیز عادی است و من تصمیم گرفتم خود را انسان سالمی نشان دهم.

دروغ ۱: چه؟ این‌ها داروهای ضدافسردگی است؟

همان‌طور که افسردگی من با گذشت سال‌ها بدتر شد، دروغی که من به دیگران گفتم تا ظاهرم را سالم نشان دهم، پیچیده و پیچیده‌تر شد. در بعضی موارد، به نزدیک‌ترین دوستانم درباره افسردگی‌ام گفتم و آن‌ها همچون حامی رفتار کردند. در بیشتر موارد، من فقط داروهای ضدافسردگی‌ام را پنهان کردم و گفتم که ملاقات درمانی هفتگی‌ام، انواع متفاوتی از ملاقات معمولی هستند.

واقعیت من: من کارم را ترک کرده بودم تا به یک برنامه درمانی برای افسردگی‌ام بروم و در نهایت، زمان مرخصی پزشکی و خانواده‌ام تمام شد و من هنوز آن‌ قدر سلامت خود را نیافته بودم که به سر کار خود بازگردم. من نمی‌توانستم قطار افکارم را تحمل کنم یا برای بیش از چند ساعت در روز متمرکز باشم. شغل من برایم صبر نکرد و من از کارم کنار گذاشته شدم.

داستانی که من برای هنری (کسی که به‌ تازگی با او وارد رابطه شده بودم و درباره کل وضعیتم به او دروغ گفته بودم) گفتم این بود که من از کار کنار گذاشته شدم (که درواقع دروغ هم نبود) چرا که شرکت من مشغول انجام برخی اصلاحات بود (چیزی که دروغ هم نبود و پوشش خبری هم از این موضوع داده شد، اما خب روی من و شغلم در آنجا تأثیری نداشت). من این دروغ را در رابطه‌ام، در دوره نقاهت و همچنین حین گرفتن شغل جدید نیز ادامه دادم.

فکر می‌کنم بنا گذاشتن رابطه‌ام با هنری روی دروغ، مرا از اتصال بیش‌ از حد عاطفی به او باز می‌داشت، اگرچه ما برای مدت یک سال با یکدیگر در ارتباط بودیم. من همیشه می‌دانستم که درباره شروع رابطه‌مان، درباره افسردگی‌ام به او دروغ گفته‌ام و این باعث می‌شد که باقی احساساتم به‌ سادگی از بین بروند. این بهترین انتخاب برای رابطه‌ای عاشقانه نبود اما احساس کردم که در آن زمان به محافظت نیاز دارم.

دروغ ۲: من از کارم کنار گذاشته شده‌ام

دروغ درباره کنار گذاشته شدنم؛ نه اخراج از کار در نهایت به بخشی از رزومه من تبدیل شد. هر بار که مصاحبه می‌کردم، داستان کنار گذاشته شدنم از کار را می‌گفتم. من تجربه مشابهی در شغل بعدیم داشتم، اینکه به خاطر مرخصی طولانی‌ مدت درمانی از کارم اخراج شدم. اما این بار تفاوتش این بود که در ابتدا، تنها یک ماه برای اضطراب فلج‌ کننده‌ام مرخصی گرفتم، اما به رئیسم گفتم که به من حمله عصبی دست داده است. حمله عصبی عادی‌تر از داشتن اضطراب بود. وقتی به محل کارم برگشتم، رئیس بیشتر کارهایم را به افراد دیگری داده بود. وظایف من تقریباً به هیچ‌چیز کاهش یافته بود، که شبیه مجازاتی برای مرخصی گرفتن بود.

یک روز، رئیس بخش، مرا به خاطر یک اشتباه محاسباتی در ارائه فروش، سرزنش کرد. من احساس می‌کنم که رئیسم به او گفته است که مرخصی من به خاطر دلایل روحی و احساسی بوده است. من کارمندی نمونه بودم اما برای این خطا، اما به خاطر شیوه صحبت رئیس بخش با من، اضطرابم، افسردگی‌ام و همه ترس‌هایم از “حقیر بودن” به خاطر بیماریم، عود کرد. استرس محل کار باعث شد تا مرخصی برای مدت‌ زمانی نامعلوم بگیرم، که در طول این زمان من در بیمارستان بستری شده بودم و فهمیدم که مبتلا به اختلال دو قطبی هستم.

من هرگز به این کار باز نگشتم و همیشه باور داشتم که اگر درباره وضعیت عاطفی‌ام صادق بودم، وضعیت محل کارم کمتر بایم متخاصم و زیان‌آور می‌شد.

دروغ ۳: من به کمک احتیاج ندارم. من خوبم

بازیابی من از اختلال دو قطبی بیشتر از بازیابی‌های پیشین من طول کشید. من داروهای بیشتری مصرف کردم، نشانه‌های بیشتری برای مدیریت داشتم و احساس می‌کردم نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. من به مدت دو هفته در بیمارستان روانی ماندم تا شرایطم ثبات لازم را پیدا کند. پدرم از من خواست که از لاس‌وگاس به ملاقات من بیاید. من به او گفتم نه و اینکه به کمکش نیازی ندارم و حالم خوب است. اگر درصدی این احتمال را می‌داد که من مبتلا به اختلال دو قطبی باشم ممکن بود اتفاق بدی برایش بیفتد.

حقیقت این است که حال من اصلاً خوب نبود اما نمی‌خواستم او مرا ببیند و بفهمد که چقدر حالم بد است. همچنین نمی‌خواستم او دیگر خانواده‌ها را در بیمارستان ببیند. می‌دانستم که بیماری‌های وحشتناک دیگر بیماران حاضر در آنجا را با شرایط من معادل می‌سازد. من می‌خواستم او در خوش‌بینانه‌ترین شکل ممکن درباره من بماند. من احساس کردم که اگر او مرا در این وضعیت ببیند، هرگز نمی‌تواند درد دوری مرا مجدداً تحمل کند. من چهار بار برای درمان اختلال دو قطبی بستری شدم و پدرم هرگز مرا آنجا ندید. تلاش زیادی کردم تا وانمود کنم حالم بهتر شده است و این باعث شد که او نگرانم نباشد و این برای من ارزش زیادی داشت.

دروغ ۴: نگفتن کل حقیقت برای محافظت از خود

اکنون، یاد گرفته‌ام که با دروغ‌هایی که می‌گویم زندگی کنم. سلامتی من در اولویت است؛ نه گفتن کل حقیقت. با وجود اینکه با اسم خودم درباره بیماری روحی‌ام می‌نویسم، من چیزهای زیادی که پشت سر گذاشته‌ام  با دوستانی که اختلالات رفتاری دارند و درگیری‌های مرا درک می‌کنند، به اشتراک می‌گذارم.

خوشبختانه، می‌توانم کارم را به‌ عنوان نویسنده در زمینه‌ای که تجربه سلامت روحی‌ام یک دارایی محسوب می‌شود نه یک بدهی یا دِین، انجام دهم. امیدوارم این لکه ننگ از افرادی که مبتلا به اختلال دو قطبی هستند، پاک شود، به‌ طوری‌ که اگر بخواهم بتوانم شغلی را که می‌خواهم به‌ راحتی به دست بیاورم، بدون اینکه کسی با جستجوی گوگل، از سابقه بیماری‌ام سر دربیاورد.

مطالب مرتبط
منبع
healthline
برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

بستن
بستن